یک سال گذشت
یک سال گذشت و باور نمی کنم که چه زود گذشت...از روزی که سرحال به بیمارستان صارم رفتم و ساعت 1 تو به دنیا اومدی...از فردای همون روزی که اومدم خونه خودم به همراه بابایی همه ی مراقبت ها را از تو انجام دادیم هیچ کس باور نمی کرد ولی ما خواستیم و شد...باورم نمی شه که اون پسر آروم که همش می خوابید و من می تونستم همه ی کارهام را انجام بدم تبدیل شده به یک جنگجوی ویرانگر که هر چیزی را که می خواد محکم می چسبه و اگر از دستش بگیریم خودش را از پشت پرت می کنه زمین و به زور می خوابه چون می خواد تا آخرین توانش بازی کنه و من خسته و هلاک شب چشمام را روی هم می ذارم...الان 8 تا دندون داری...هنوز راه نمی ری و هنوز واژه ی معنی داری را نمی گی...پسرکم تاخیر ما...
نویسنده :
Memol
21:00


